A Room Of Mine
سکه ی رایجِ ماه در کفِ بی کفایتِ کوچه و ستاره چندان ارزان است که گویی آسمان در بازار شلوغ شب آه!.... این روزها پلک پنجره ام زندگی تعدادی فانوس نیست که به تناسب کنار هم اویخته شده باشند زندگی هاله ایست نورانی جسمیست نیمه شفاف که ما از بدو تولد اگاهیمان تا مرگ در ان محبوسیم.... باید تا آخر عمر محبوس این جمله باشم حالا که نامه می نویسم همه خوابیده اند می خواهم این لحظه در حضور بادهای جهان اعتراف کنم که من دست شسته خاطره هایی عزیز کشته ام به اینجای نامه که می رسم در می زنند به گمانم خبرنگاری از میان جعبه ی جادوست آهای هر که هستی باش کلاغ های زیادی شنیده ام که شایعه قار می زنند اما کسی اجساد خاطره های مرا نخواهد جست چرا که در خروسخوان معجزه ای روی می دهد روزی از پس روزی خیابانی از پس خیابانی و رد پایی از پس ردپایی دیگر مصرف شده ای در لباس هایی با زمینه ی خاکستری در کفش های ساده ی ساییده در راه راه خطوط پیشانی گربه ها که خوابیده اند می روی و در غیاب تو مصرف می شوم روزی از پس روزی در لباس هایی با زمینه ی مشکی و گل بوته های وحشی پژمرده بیا بگیر پسرک با دستانی نحیف جهان را نقاشی می کند بر صفحه ای کوچک و آن را با گلی ! می گذارد کنار عکس پدر که در متن روزگار بر پایان خویش مردانه خم شده بود به یاد پدرم... های های تکلیف های شبهای عید مرا باد برده هاست وخوابم را انسانهای بیمار اشغال کرده اند چرا کسی نمی آید و دور دور خواب های آشفته است؟ دوباره زوزه باد و شکستن جاده.. چه می شود که مرا با خودت سفر ببری برخاستی تن از غبار تکاندی و گفتی باد هلهله می کرد و من نفهمیدم برای چه آمده بودی برای چه رفتی ؟ برخاستم تن از غبار تکاندم و گفتم یادش به خیر باد .... در می زنند کسی کسانی که تنهایشان بر دوشو فراخ حوصله شان تنگ من خسته ام لبالب از میل عمیق فرو شدن در خویش در می زنند کسی کسانی کلید قفلهای جهان را به آبهای رفته سپردم من خسته ام از گشودن درهای بی دلیل از دیدن و شنیدن و گفتن گذشت زمان و شروع هر فصل یاد آور روزگاریست که بی تو بار من وبی من بار تو می گذرد شش روز بود خاک که من گریختم از بستر خیس دو ابر در تلاطم آفرینش رنجی از پس رنجی آن گاه یک نگاه سر گیجه ای ست عشق رفتم .. هنوز گهگاه گوش را می نوازد آن شب سرد خاطره ها و تو که بودی و نبودی آرام و بی صدا با طعم حسرت و اشک و این بار تنها و حتی سایه ای از تو و دستی که از پشت ناگاه چشمانم را بگیرد هیچ اما اشک چه بی ریا می آمد صدایت کردم نشنیدی ؟ تو مگر یاد نداری شب بارانی چشمان خمارم ازعشق و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار و دریغی که در آن اوج تماشا کردی و خرامان رفتن و ... همیشه رفتن . همیشه نه برای با تو بودن برای آمیزش عشق و طعم خوش لیمو برای عاشقی هایم برای همه آن چیزهایی که ندیدی . آغوش باز نیاز! من بودم آنكه تار میتنید. دلم از شوق پریدن میتپید و چشمانم كمكم در زیر پرده سپید خاك میشد. بهار كه آمد، پیلهای بودم كه پروانه نشد. از اندكی بودن آمدهام از روزهای گرفته بارانی و رطوبت مهلك تنی در پیچ و تاب، از شب بلند التهاب كه روز ناغافل به رویمان افتاد. حال به غروبی ممتد به روزی بیرمق و آفتابی كه بوی خاطرات كهنه میدهد. سفری به یادبود بودنها به سرزمین آرزوهای محال. مرا فرستاده است بی آنکه مادرم از یک نسیم نظر کرده بارور شده باشد بی هاله ای از نور بر فراز سرم مرا فرستاد و گفت عاشق شو قطره شو که مرا با خودت به سفر ببری به دورتر برسانی.. به دورتر ببری.. تمام بود و نبود مرا در این دنیا که تا ابد چمدانی است مختصر.. ببری.. وتمام خود را مسافر شوم تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری.. مرا به خواب مه آلود ابر های جهان به خوابهای درختان بارور ببری نمی دانم از تو من اما کلافه از تهی از تنهایی تصمیم های عاقلانه در آیینه سنگ می شوند و من هزار تکه تا بتابانند خورشیدهای علاقه را در زوایای بسته ی شب های بی چراغ در شب های سرگردانی شب های رهگذرانی با پای تاول آجین شان به دنبال کفش هایی کرخت مانده بر دست هاشان نمی دانم از تو من اما کلافه در تهی در ت ن ه ا ی ... اما پنجره کر چه باز است تو را از من گرفته است رهایم کنم تا فراموش کنم که من هر چه فراموش می کنم رها نمی شوم هی مترسک رنگ و رویت رفته..! باز از آب گل آلود خوردی؟ لباس امروزت از همیشه ترسناک تره..! دیگه گنجشکها نمی یان... و اگه نیان...
سینه ریزش را
حراج کرده است
سنگین است....
به همانجا که صدای نفس های عشق
دیشب بود انگار
تاب خوردم مثل همیشه
صدایی نبود
هیچ نبود
رفتن
دلتنگ خواهم ماند
سفری به انتهای شب
| GO TO |
